Monday, February 28, 2011

Treasure

قلم و چاقو را هم بردارم .. دیگر همه چیز کامل میشود
فقط می‌ماند کلید ... که اینجاست
دیگر می‌توانم  تا ابد در جاده‌ها بروم و خیالم برای همیشه راحت باشد
نقشه را هم جایی پیش خودت نگه دار
من هم که بروم
دیگر کسی نیست تا گنج ما را پیدا ‌کند

Monday, January 31, 2011

CiTy

عزیزترین ، زیباترینم
آخر ِ تمام حرفهای نگفته ام را که به هم می‌چسبانم
آخر ِ همه‌ی نمی‌دانم ها و نمی‌خواهم هایم را
همه‌ی دلتنگی ها و ندانستن هایم را که کنار هم می‌گذارم
تنها تصویری که به زحمت می‌توان تشخیص داد
عکس همان لبخند نصفه و نیمه‌ی توست
.
.
همیشگی
ابدیتم
وقتی سفر با کسی دیگر تمام می‌شود
وقتی ناگهان خط و خال ِ دست ها جدا می‌شوند و می‌پیچند و دور ِ گردن چنبره می‌زنند
وقتی هر لحظه‌ی این بودن تکرار ِ همان فرار می‌شود
انگار که امنیت ِ حلقه‌ی دستت از دور ِ کمر سر بخورد و بالا برود
از همه چیز آویزانت کند و .... قاه قاه با بادها بخندد
.
.
دیوانه ترین
آخرین اسم ِ نفس ِ آخر
این بار دیگر حتی لباس ِآبی و موج ِگیسوان ِ غرّان و کف‌آلود هم چیزی را نجات نداد
اینبار باران آتش از آنجایی بارید که قلب ِ درخت بود
انگار سیب آتش گرفت و از وسط ِ همه ‌ی تیرها رد شد و 
به وسط ِ پیشانی خورد
انگار اینبار لنگر به ته ِ دریا رسیده بود
اینبار انگار 
.
.