Tuesday, December 28, 2010

MoTher EarTh

انگار آب شده‌ام
با کمی خاک بازی کردم و گلی شدم
مثل مار نیش زدمو مثل سیب پرت شدم
انگار افتادم از درخت ، از بهشت ....
انگار بهشت طناب دار بود که سیبم آن طور افتاد
مثل قطره چکید و خاکی شد
نیش زدو پرت شد و سیب شد و ... افتاد .....
انگار بهشت طناب ِ دار ....
.
.
انگار بهشت
.
.
 به
.
هش
.
ت
.

Sunday, December 26, 2010

In The Love

آهنگ صدایم را فقط تو می‌دانی و بس
اینجاست خانه‌ی ما
سکوت آوازم را فقط تو می‌دانی و بس
نه که از روی ِ هوس
آن نگاهی که از تو بر من
یا که از ما بر من
آن خود بودن تو ، آن خود هستن تو
تو که هستی هستم
همه درها بستم
قفل ِ دل بشکستم
همه درها آبی ، همه آبها جاری
همه حرفم خود ِ شعر 
همه دردم خود ِ عشق
همه بودن ، دردم
همه بودن ، درمان
دیدی ام زیباترین
انگار ، عاشق شده ام 
.

.
.

Saturday, December 25, 2010

خدانگهدار



عزیزترین
دیوانه ترین
نیمه دیگرم
دارم می‌روم از این جا
با تمام خاطرات خوبمان
با کوله باری پر از نجواهای زیر گوشی شبانه
با لحظاتی پر از گرمی غنچه شدن در آغوشت
با یک عالم لبخند ِ خیس 
.
.
عزیزترینم دیوانه ترینم
دارم می روم  از این جا
همه چیزم میرود با رفتن ... ممنون که بودی
ممنون که عاشقانه بودنت را به من دادی
و همه زندگی خندید و زیبا شد
انگار همه دریاها آرام بگیرد و قاصدک دوباره خبرهای خوش بیاورد
عاشقانه ترین ، نیمه دیگرم
دارد تمام می شود این راه
دارد چیزی از میان دو پاره می شود
انگار دیگر رسیده وقت آن که جنگل به راه بی افتد
پیمان ِ بودن ما را با خود ببرد و حلقه ها را از هم پاره کند
دیگر وقتش رسیده که عاشقانه
لبهایت را ببوسم و آخرین نفسهایم را در تو جاری کنم
انگار که آخرین رگه ها ی دوست داشتن ِ تو
در من
.
.

Thursday, December 23, 2010

زمستون

دلتنگ ِ چایی ِ داغ و سرما و سرازیری و نمایشنامه ‌خوندن و مه و گم و پیدا شدن
یلدا امسالم یه شب دیر اومد
زمستونت زنده عزیزترین

Sunday, December 19, 2010

می کوبم پاهایم را با باد

عزیزترین
تیک و تاک ساعت را که می‌شنوم
روز که آغاز می‌شود
پرده های سفید که کنار می‌روند
نم نم باران که شروع به ریختن روی برگها می‌کند
آرام که می‌شود
لبخند که می‌زنی ، بیدار که می‌شویم
پرده‌ها را که کنار می‌زنیم
زیر باران که می‌رقصیم
بویت که از لای ِ سفیدی تنت  با باد می‌رود
جشن ِ تو که آغاز می‌شود
هر قدمم که رقص می‌شود
باران که می‌بارد همه جا 
بویت را که با باد جشن می‌گیریم 
.
.


.
.

Saturday, December 18, 2010

Home

تو مرا برای همین قبرستان می‌خواستی
برای ِ همین گور ِ زیبایی که تویش خوابیده‌ام
که دورش گلهای ِ زیبای ِ مردنم را چیده‌ام
برای ِ اینجا که  دلبازترین قفس ِ سردم است
 برای آرامگاهی که به مردنم هم تویش  نمی‌ارزد
برای همین چیزهایی که به هیچ چیز نمی‌ارزد
همین‌هایی که در لحظه‌های کوچک خرج می‌شود
و وقتی که باید ، هیچ کدام نیستد
چیزهایی  که برای دیدن حقارت‌شان
آنقدر باید گردنم را خم کنم
تا بشکند
.
.
ببخش عزیز ِ دل
گردنم بیش از این نمی‌چرخد
بیشتر از این مرده‌ام
بیشتر از این باتلاق از گردنم هم بالا می‌زند
و تنها چیزی که می‌ماند تملقِ  شغال‌ها و کلاغ ‌های دورم است
اینجا مردن 
به رد شدنش هم
نمی‌ارزد .

Friday, December 17, 2010

In The Miroor

دوباره مرا بیرون کشیدی
دوباره با من اشک هایت را پاک کردی
دوباره با من خندیدی
دوباره با من یکی شدیم
منو تو شدیم دوباره
ودوباره این تو و من ها شروع شد
دوباره این سیاه و سفید بودن ها
و دوباره همان جنگ رنگ
جنگی که هیچ وقت نخواستم بدانم سر ِ چیست
وهمیشه تویش تسلیم بودم
با همان رنگی که تسلیم شدن دارد
همان رنگی که تسلیم ِ این جنگ شدن ، برای تو دارد
جنگی که تو به خاطرش
مثل ِ پاره کننده‌های روح "شی کای " ‌می‌زنی
جنگی که برای زنده ماندنش می‌جنگی
طوری که انگار هیچ اهمیتی ندارد کداممان کشته خواهیم شد
جنگی تنها برای جنگیدن
برای نابود کردن وخوردن


.
.
عزیزترین
بگذار بدانی
هر رنگی که این جنگ داشته باشد
من آن رنگ دیگرم
همان رنگی که تسلیم ِ این جنگ شدن دارد
رنگی که برای این رنگ ِ تسلیم نبودنت
هر دو این طور زخمی و پاره شده‌ایم
سفید و سیاهش برایم فرقی نمی‌کند
من اینطور جنگیدن با چشمان ِ سیاه را دوست ندارم
دوست دارم آینه‌ام روشنایی داشته باشد

Wednesday, December 15, 2010

Laughter

ضجه‌ام قهقهه می‌شود وقت ِ کنده شدن این پوست از گوشت

Tuesday, December 14, 2010

WhoRe

من نمی‌فهمم 
این مریم‌های عیسی به دست را 
این باکره‌های مقدسی که حامله از آب در می‌آیند 
این پرده‌های سفیدی که سیاه زاده شده‌اند
اینها را ...
هیچ کدامشان را
من نمی‌فهمم

Friday, December 10, 2010

-MaNe-

کاشکی همان اول ها که مرده بودی ، خاکت کرده بودم
همان اول ها در کفنی از مرجان ها و ماهی های ِ رنگی ِ باغچه ی خانه مان می پوشاندمت و
هان جا خاکت می کردم
کاشکی جنازه می شدی روی ِ دستهایم
کاش می شد که بمیری برایم
کاش می توانستم همان جا خاکت کنم
همان جا ، زیر ِ ماسه ها
می خواستم اما نشد ، نشد که خاک بریزم رویت
اشک ِ مروارید بگذارم بالای سرت و برای ِ همیشه خانه را خالی بگذارم
نشد که از این جا بروم
نشد که اینطور شد ، نمی توانستم
نتوانستم که حالا راه می روی با من و نیستی
 ناهار و می خوری و همیشه غذایت را نخورده می گذاری
حرف می زنی و صدایت به من نمی رسد
از تویم رد می شوی و...
کمی فقط ، فقط کمی می لرزم....
نشد که اینطور شد که ، شبحت این جا بماند و
به جای من زندگی کند
.
.
کاشکی همان اول ها خاکت کرده بودم
آن وقت شاید به جای من
تو در این گور خوابیده بودی
آن وقت شاید باغچه ی اوقیانوس ِ خانه مان
مثل آکواریوم ِ خانه ، قبرستان ِ متروک نمی شد
آن وقت شاید من زنده تر بودم
آن وقت شاید صدایت را می شنیدم
دست پختت را می خوردم و با تو شانه به شانه راه می رفتم
آن وقت شاید این همه شبح نبودم
.
.
کاشکی همان اول ها خاکم کرده بودی
همان وقت ها که ستون های مروارید را لرزاندی و رفتی
همان لحظه ای که در را کوبیدی می رفتی و این زندگی شبح‌وار را تمامش می کردی
شاید آنموقع هردو زنده می ماندیم
 شاید آنوقت این همه از همه جا بوی ِ تابوت نمی آمد
.
.

Saturday, December 4, 2010

iN The MirRor

دوباره همه چیز تکرار می شود
دوباره همان از پله پائین رفتن ها
از پشت حصارهای خانه ، چشم های سیاه دیدن ها
همان افتادن ها
ته ِ سرداب های شهر ِ سوخته نشستن و به دیوار تکیه دادن ها
.
.
 دوباره همان منتظرت هستم ها 
.
.
دوباره همان پائین رفتن و دست به دیوار سائیدن ها
دوباره همان رد ّت را گرفتن
و دوباره و دوپاره
همان دستت را گرفتن
.
.
دوباره همه چیز تکرار می شود
.
.
اینبار اما
دیگر به من قولی نمی دهی
.
.
اینبار من برای همیشه
یک نگاهم به پشت ِ سرم
دوخته شده است

Tuesday, November 30, 2010

Empty MinD

دیدی چی شد ؟
همانطوری شد که همیشه وحشت اش را داشتیم
همان نزدیک ترین ِ دوری شدی که فکرش را می کردیم
که بخاطرش لحظه لحظه های هم را اول‌هایش با لبخند و صحبت ِ عاشقانه
و بعدترها با داد و قهر به لجن می‌کشیدیم
.
.
دیدی آخرش چی شد ؟
من تو را از دست دادم
قطره قطره از لای ِ انگشتام چکیدی و
فقط نگاه کردم
هیچ کاری جز نگاه کردن و پاک کردن هم از دستم برنمی آمد
انگار همان نصفه نیمه ی ِ آخرت هم از همه جا پاک شد

.

Thursday, November 25, 2010

TeaTer

مرا نکشید
من عروسک پارچه ای ِ صحنه‌ی نمایشتان نیستم
 من وزنم 49 کیلو است
خیلی سبک ، کشیده می‌شوم
دست و پاها و سرم راحت کنده می‌شوند
تکه تکه می‌شوم لای ِ لگد ِ کفش‌هایتان
 و خاک ِ صحنه‌ی نمایشتان به هوا بلند می‌شود
دست و پاهایم تکان تکان می‌خورند و بالا می‌آیند
تکثیر می‌شوند و هر کدام من ِ دیگری
ثکثیر می‌شوم و زیاد می‌شوم و همه‌ی صحنه و دنیایتان را می‌گیرم
من را از ترس تنهاتر شدنتان نکشید
شمشیرتان را از گلویم بردارید ، من
خیلی راحت کشته می‌شوم
 همان اول هم گفتم
 من
شمشیر و کلاه خودم را نیاورده-ام

Alert Tone

دیگر باید زنگ به صدا در بیاید
باید گوشی را برداری
در را‌ باز کنی
از در، مثل وقت‌هایی که مدرسه تعطیل می‌شد بیرون بپری
بپری و ...
مثل ِ سکه‌هایی که از پرتگاه میافتند ، جیلینگ جیلینگ صدا بدهی و.
بپاشی از هم.
دیگر وقتش رسیده که آن عروسک پارچه‌ای‌ را پاره کنی
کاه های ِ توش را خالی کنی
و بگی
این ، من بودم
من همینقدر تو کاهی بودم
همینقدر خیالی بودم 
.
.
.
دیگر وقتش رسیده که زنگ به صدا در بیاید
 و تو از جا بپری و بگی
من تا الآن خواب بودم ؟
بیدار شی و بگی
پس چرا زودتر بیدارم نکردی ؟
.
.
و من رو ببینی که لبه‌ی تخت نشستم و دارم بهت می‌گم
من نیم سااااااعته که دارم صدات می‌زنم

Tuesday, November 23, 2010

La StraNiera

غریبی می کنم اینجا
کز می کنم و سردم می شود و
ادای ِ گرم شدنم را در می آورم
پوستم ، ادای ِ گرم شدنش را در می آورد
لبهام ، ادای خندیدنشان را
بخند به من
من خنده‌دارم
من یک عالم خنده دارم روی لبهام
با دندانهایی سیاه از سیگار ِ بلاتکلیفی
با نخ هایی که بی‌اختیار روشن می شوند
نخ هایی که می سوزند یک هو
و دست و پای ِ پارچه ای-یم را
روی ِ صحنه‌ی نمایشتان به آتش می کشند
.
.
روی ِ این چوب های سرد ِ عاشقانه
بین ِ این همه دروغ ِ قشنگ
لای ِ همهمه‌-های ِ تشویق ِ این همه‌ تماشاچی‌ات
عزیزترینم ، خنده خشک نشود روی ِ لبهات 
-این دیالوگ توی نمایشنامه نبود-
غریبی می‌کنم اینجا

Where R U Going To


انگار تمام شد
انگار تمام رفته اند آن دنبال ِ راه دویدن‌ها
به تمامی پاک شده‌اند
انگار انگارش به تمامی رفته است
بگذار انکارش برود از تو
و تمام شود دنبال ِ این بیراه دویدن