Monday, January 31, 2011

CiTy

عزیزترین ، زیباترینم
آخر ِ تمام حرفهای نگفته ام را که به هم می‌چسبانم
آخر ِ همه‌ی نمی‌دانم ها و نمی‌خواهم هایم را
همه‌ی دلتنگی ها و ندانستن هایم را که کنار هم می‌گذارم
تنها تصویری که به زحمت می‌توان تشخیص داد
عکس همان لبخند نصفه و نیمه‌ی توست
.
.
همیشگی
ابدیتم
وقتی سفر با کسی دیگر تمام می‌شود
وقتی ناگهان خط و خال ِ دست ها جدا می‌شوند و می‌پیچند و دور ِ گردن چنبره می‌زنند
وقتی هر لحظه‌ی این بودن تکرار ِ همان فرار می‌شود
انگار که امنیت ِ حلقه‌ی دستت از دور ِ کمر سر بخورد و بالا برود
از همه چیز آویزانت کند و .... قاه قاه با بادها بخندد
.
.
دیوانه ترین
آخرین اسم ِ نفس ِ آخر
این بار دیگر حتی لباس ِآبی و موج ِگیسوان ِ غرّان و کف‌آلود هم چیزی را نجات نداد
اینبار باران آتش از آنجایی بارید که قلب ِ درخت بود
انگار سیب آتش گرفت و از وسط ِ همه ‌ی تیرها رد شد و 
به وسط ِ پیشانی خورد
انگار اینبار لنگر به ته ِ دریا رسیده بود
اینبار انگار 
.
.