دیدی چی شد ؟
همانطوری شد که همیشه وحشت اش را داشتیم
همان نزدیک ترین ِ دوری شدی که فکرش را می کردیم
که بخاطرش لحظه لحظه های هم را اولهایش با لبخند و صحبت ِ عاشقانه
و بعدترها با داد و قهر به لجن میکشیدیم
.
.
دیدی آخرش چی شد ؟
من تو را از دست دادم
قطره قطره از لای ِ انگشتام چکیدی و
فقط نگاه کردم
هیچ کاری جز نگاه کردن و پاک کردن هم از دستم برنمی آمد
انگار همان نصفه نیمه ی ِ آخرت هم از همه جا پاک شد
.