Monday, February 28, 2011

Treasure

قلم و چاقو را هم بردارم .. دیگر همه چیز کامل میشود
فقط می‌ماند کلید ... که اینجاست
دیگر می‌توانم  تا ابد در جاده‌ها بروم و خیالم برای همیشه راحت باشد
نقشه را هم جایی پیش خودت نگه دار
من هم که بروم
دیگر کسی نیست تا گنج ما را پیدا ‌کند

Monday, January 31, 2011

CiTy

عزیزترین ، زیباترینم
آخر ِ تمام حرفهای نگفته ام را که به هم می‌چسبانم
آخر ِ همه‌ی نمی‌دانم ها و نمی‌خواهم هایم را
همه‌ی دلتنگی ها و ندانستن هایم را که کنار هم می‌گذارم
تنها تصویری که به زحمت می‌توان تشخیص داد
عکس همان لبخند نصفه و نیمه‌ی توست
.
.
همیشگی
ابدیتم
وقتی سفر با کسی دیگر تمام می‌شود
وقتی ناگهان خط و خال ِ دست ها جدا می‌شوند و می‌پیچند و دور ِ گردن چنبره می‌زنند
وقتی هر لحظه‌ی این بودن تکرار ِ همان فرار می‌شود
انگار که امنیت ِ حلقه‌ی دستت از دور ِ کمر سر بخورد و بالا برود
از همه چیز آویزانت کند و .... قاه قاه با بادها بخندد
.
.
دیوانه ترین
آخرین اسم ِ نفس ِ آخر
این بار دیگر حتی لباس ِآبی و موج ِگیسوان ِ غرّان و کف‌آلود هم چیزی را نجات نداد
اینبار باران آتش از آنجایی بارید که قلب ِ درخت بود
انگار سیب آتش گرفت و از وسط ِ همه ‌ی تیرها رد شد و 
به وسط ِ پیشانی خورد
انگار اینبار لنگر به ته ِ دریا رسیده بود
اینبار انگار 
.
.

Tuesday, December 28, 2010

MoTher EarTh

انگار آب شده‌ام
با کمی خاک بازی کردم و گلی شدم
مثل مار نیش زدمو مثل سیب پرت شدم
انگار افتادم از درخت ، از بهشت ....
انگار بهشت طناب دار بود که سیبم آن طور افتاد
مثل قطره چکید و خاکی شد
نیش زدو پرت شد و سیب شد و ... افتاد .....
انگار بهشت طناب ِ دار ....
.
.
انگار بهشت
.
.
 به
.
هش
.
ت
.

Sunday, December 26, 2010

In The Love

آهنگ صدایم را فقط تو می‌دانی و بس
اینجاست خانه‌ی ما
سکوت آوازم را فقط تو می‌دانی و بس
نه که از روی ِ هوس
آن نگاهی که از تو بر من
یا که از ما بر من
آن خود بودن تو ، آن خود هستن تو
تو که هستی هستم
همه درها بستم
قفل ِ دل بشکستم
همه درها آبی ، همه آبها جاری
همه حرفم خود ِ شعر 
همه دردم خود ِ عشق
همه بودن ، دردم
همه بودن ، درمان
دیدی ام زیباترین
انگار ، عاشق شده ام 
.

.
.

Saturday, December 25, 2010

خدانگهدار



عزیزترین
دیوانه ترین
نیمه دیگرم
دارم می‌روم از این جا
با تمام خاطرات خوبمان
با کوله باری پر از نجواهای زیر گوشی شبانه
با لحظاتی پر از گرمی غنچه شدن در آغوشت
با یک عالم لبخند ِ خیس 
.
.
عزیزترینم دیوانه ترینم
دارم می روم  از این جا
همه چیزم میرود با رفتن ... ممنون که بودی
ممنون که عاشقانه بودنت را به من دادی
و همه زندگی خندید و زیبا شد
انگار همه دریاها آرام بگیرد و قاصدک دوباره خبرهای خوش بیاورد
عاشقانه ترین ، نیمه دیگرم
دارد تمام می شود این راه
دارد چیزی از میان دو پاره می شود
انگار دیگر رسیده وقت آن که جنگل به راه بی افتد
پیمان ِ بودن ما را با خود ببرد و حلقه ها را از هم پاره کند
دیگر وقتش رسیده که عاشقانه
لبهایت را ببوسم و آخرین نفسهایم را در تو جاری کنم
انگار که آخرین رگه ها ی دوست داشتن ِ تو
در من
.
.

Thursday, December 23, 2010

زمستون

دلتنگ ِ چایی ِ داغ و سرما و سرازیری و نمایشنامه ‌خوندن و مه و گم و پیدا شدن
یلدا امسالم یه شب دیر اومد
زمستونت زنده عزیزترین

Sunday, December 19, 2010

می کوبم پاهایم را با باد

عزیزترین
تیک و تاک ساعت را که می‌شنوم
روز که آغاز می‌شود
پرده های سفید که کنار می‌روند
نم نم باران که شروع به ریختن روی برگها می‌کند
آرام که می‌شود
لبخند که می‌زنی ، بیدار که می‌شویم
پرده‌ها را که کنار می‌زنیم
زیر باران که می‌رقصیم
بویت که از لای ِ سفیدی تنت  با باد می‌رود
جشن ِ تو که آغاز می‌شود
هر قدمم که رقص می‌شود
باران که می‌بارد همه جا 
بویت را که با باد جشن می‌گیریم 
.
.


.
.