Sunday, December 19, 2010

می کوبم پاهایم را با باد

عزیزترین
تیک و تاک ساعت را که می‌شنوم
روز که آغاز می‌شود
پرده های سفید که کنار می‌روند
نم نم باران که شروع به ریختن روی برگها می‌کند
آرام که می‌شود
لبخند که می‌زنی ، بیدار که می‌شویم
پرده‌ها را که کنار می‌زنیم
زیر باران که می‌رقصیم
بویت که از لای ِ سفیدی تنت  با باد می‌رود
جشن ِ تو که آغاز می‌شود
هر قدمم که رقص می‌شود
باران که می‌بارد همه جا 
بویت را که با باد جشن می‌گیریم 
.
.


.
.

No comments: