کاشکی همان اول ها که مرده بودی ، خاکت کرده بودم
همان اول ها در کفنی از مرجان ها و ماهی های ِ رنگی ِ باغچه ی خانه مان می پوشاندمت و
هان جا خاکت می کردم
کاشکی جنازه می شدی روی ِ دستهایم
کاش می شد که بمیری برایم
کاش می توانستم همان جا خاکت کنم
همان جا ، زیر ِ ماسه ها
می خواستم اما نشد ، نشد که خاک بریزم رویت
اشک ِ مروارید بگذارم بالای سرت و برای ِ همیشه خانه را خالی بگذارم
نشد که از این جا بروم
نشد که اینطور شد ، نمی توانستم
نتوانستم که حالا راه می روی با من و نیستی
ناهار و می خوری و همیشه غذایت را نخورده می گذاری
حرف می زنی و صدایت به من نمی رسد
از تویم رد می شوی و...
کمی فقط ، فقط کمی می لرزم....
نشد که اینطور شد که ، شبحت این جا بماند و
به جای من زندگی کند
.
.
کاشکی همان اول ها خاکت کرده بودم
آن وقت شاید به جای من
تو در این گور خوابیده بودی
آن وقت شاید باغچه ی اوقیانوس ِ خانه مان
مثل آکواریوم ِ خانه ، قبرستان ِ متروک نمی شد
آن وقت شاید من زنده تر بودم
آن وقت شاید صدایت را می شنیدم
دست پختت را می خوردم و با تو شانه به شانه راه می رفتم
آن وقت شاید این همه شبح نبودم
.
.
کاشکی همان اول ها خاکم کرده بودی
همان وقت ها که ستون های مروارید را لرزاندی و رفتی
همان لحظه ای که در را کوبیدی می رفتی و این زندگی شبحوار را تمامش می کردی
شاید آنموقع هردو زنده می ماندیم
شاید آنوقت این همه از همه جا بوی ِ تابوت نمی آمد
.
.
No comments:
Post a Comment