Saturday, December 18, 2010

Home

تو مرا برای همین قبرستان می‌خواستی
برای ِ همین گور ِ زیبایی که تویش خوابیده‌ام
که دورش گلهای ِ زیبای ِ مردنم را چیده‌ام
برای ِ اینجا که  دلبازترین قفس ِ سردم است
 برای آرامگاهی که به مردنم هم تویش  نمی‌ارزد
برای همین چیزهایی که به هیچ چیز نمی‌ارزد
همین‌هایی که در لحظه‌های کوچک خرج می‌شود
و وقتی که باید ، هیچ کدام نیستد
چیزهایی  که برای دیدن حقارت‌شان
آنقدر باید گردنم را خم کنم
تا بشکند
.
.
ببخش عزیز ِ دل
گردنم بیش از این نمی‌چرخد
بیشتر از این مرده‌ام
بیشتر از این باتلاق از گردنم هم بالا می‌زند
و تنها چیزی که می‌ماند تملقِ  شغال‌ها و کلاغ ‌های دورم است
اینجا مردن 
به رد شدنش هم
نمی‌ارزد .