تو مرا برای همین قبرستان میخواستی
برای ِ همین گور ِ زیبایی که تویش خوابیدهام
که دورش گلهای ِ زیبای ِ مردنم را چیدهام
برای ِ اینجا که دلبازترین قفس ِ سردم است
برای آرامگاهی که به مردنم هم تویش نمیارزد
برای همین چیزهایی که به هیچ چیز نمیارزد
همینهایی که در لحظههای کوچک خرج میشود
و وقتی که باید ، هیچ کدام نیستد
چیزهایی که برای دیدن حقارتشان
آنقدر باید گردنم را خم کنم
تا بشکند
.
.
ببخش عزیز ِ دل
گردنم بیش از این نمیچرخد
بیشتر از این مردهام
بیشتر از این باتلاق از گردنم هم بالا میزند
و تنها چیزی که میماند تملقِ شغالها و کلاغ های دورم است
اینجا مردن
به رد شدنش هم
نمیارزد .
به رد شدنش هم
نمیارزد .
1 comment:
-
Post a Comment